یه مرد

درگیر خونه ی سعید بودم... نیلویی که برنمی گشت... بچه ای که دلتنگ مادرش بود

بازاری که کساد بود... چک مشتری هایی که برگشت میخورده... بدهی هایی که موعدش میرسید...

کلافه بودم و سردرگم...رفته بودم بازار... آدمایی که سالهاس منو میشناسن به من مواد اولیه نمیفروختن... حق هم داشتن الان همه نقد کار میکنن... دیگه کسی دنبال چک نیست...

وقتی نتونستم مواد اولیه تهیه کنم به بچه های کارگاه گفتم چند روزی برن خونه هاشون تا ببینم چه میشه کرد...

شال و کلاه کردم رفتم یه منطقه ی بیرون شهر سراغ یه بنکدار که میدونستم با چک کار میکنه... 

رسیدم دفترش تا منو دید گل از گلش شکفت... سرپا حرفمو زدم... یکم چشماش تنگ کرد و هرچی قسم تو عمرش بلد بود خورد تا بگه نمیتونه جنس چکی به من بده... 

از دفترش که در اصل گوشه ی انبار عریض و طویلش بود زدم بیرون...یعنی یه مجموعه سوله هست که یه گوشش رو تبدیل به دفتر کرده و همونجا کارش را انجام میده...

توی محوطه سمت در خروجی که میرفتم دیدم نگهبان داره در رو باز میکنه تا یه ماشین بیاد...منم تندی از جلوش رد شدم که سه ساعت با نگهبانه فک نزنم...

دست از پا درازتر برگشتم... تو مسیر چند باری ففر زنگ زد میخواست تکلیف نیلو رو زودتر مشخص کنیم...

شب خوابیدم ساعت 9 اما کدوم خواب... تا صبح سرجان غلت میزدم ببینم چه غلطی باید با زندگیم کنم

ساعت 5 صبح تازه خوابم برد چشمام گرم شده بود که با صدای موبایلم بیدار شدم... برا بار هزارم خودم نفرین کردم که چرا قبل از خواب سایلنتش نکردم...

صفحه گوشی رو نگاه کردم... تلفن از شهر خودمون بود... یعنی بازم ففر بود دیده جواب نمیدم با شماره دیگه زنگ زدم...

خواب آلود جواب دادم... صدای بشاش بنکدار شکم گنده رو شناختم... سلام احوالپرسی گرمی کرد...

متعجب جوابش رو دادم... مصرانه میخواست آدرس کارگاه رو بدم تا سفارش های دیروز رو برام بفرسته... آب دهنمو قورت دادم... گفتم الان کسی کارگاه نیست به بچه ها میگم برن بعد شما ماشین بار رو بفرستید...

هنوز از شوک این تحول عمیق در نیومده بودم... که بنکدار خندون گفت شما چرا نگفتید اعتبارتون آقای کبیری تضمین میکنه؟؟؟؟

آقای کبیری؟؟؟؟ چشمام گشاد شد...کبیری دیگه کدوم خریه( تودلم البته) چیزی نگفتم تلفن قطع کردم... این کبیری دیگه کدوم بازاری نخراشیده ایه که به طمع تنهایی من برام دندون تیز کرده...

قبلا سابقه داشت از این لطف ها شامل حالم بشه...

بلند شدم صبحونه بخورم...سمت آشپزخونه میرفتم که آوا پرسید با کی حرف میزدی؟؟؟

گیج تر از قبل جوابش دادم... همون بنکداره یه یارو کبیری نامی گفته جنسامو بهم بده... 

آوا لقمش قورت داد... یه نگاه کرد و گفت کبیری؟؟؟ کبیری؟؟؟ کبیری که فامیلیه جلال ایناست...

جلال... جلال پسرخالم بود... مامان به خاطر اخلاق بابا و خانواده پدریم سالهاست با فامیلاش قطع رابطه کرده... یعنی این جلال رو ما فقط به اسم میشناسیم...سوال

اما جلال؟؟؟ آخه اون که این یارو رو نمیشناسه!!! اصلا از کجا میدونه من رفتم دنبال جنس...

دوباره گوشیم زنگ خورد یه شماره ی تلفن همراه متعلق به یه شهرستان...

گوشی رو جواب دادم... یه صدای مردونه... سلام خانم...جاوید کبیری هستم!!!

منم هنگ گفتم بفرمایید!!

-: خانم ادیب درست گرفتم دیگه!!

-: بله خودم هستم امرتون!

-: دیروز عجله داشتید نشد صداتون کنم... شمارتون رو از آقای ذولفقاری گرفتم!!

-: امرتون؟

-: مثلا پسرخالتونم نباید زنگ بزنم؟؟؟

-:تعجبشما؟

-: من جاویدم برادر جلال...

-: مگه جلال برادر هم داشت!!!

-: خب بله من هستم دیگه !!!

-:سوالنمیدونستم...

-: دخترخاله تماس گرفتم بگم دوست ندارم تو بازار ببینم دختر خالم لنگ اعتباره... 

این بار هرجا رفتید بگید با یه تماس همه چی رو حل میکنم... امری نیست؟؟؟

-: ( گیج از داشتن یه پسرخاله ی نوظهور) گفتم ممنون و قطع کردم

مامان که تا اون موقع هیچی نگفته بود پقی زد زیر خنده...

توضیح داد که جاوید برادر ناتنی جلاله... یعنی مادرش خاله ی ما نیست... فقط از پدر یکی هستند و چند سالیه ازدواج کرده ساکن یه شهر جنوبیه. تو بازار هم اعتبار خوبی بهم زده...

حالا من یه پسرخاله ی ناتنی دارم... همون جنسیسی که اون روز وارد انبار شده بود... از سرکنجکاوی علت حضور یه زن رو پرسیده بود و فهمیده بود این دختر فرزند خانمی میشه که خیلی تعریفش رو شنیده...خانمی که درحق جلال مادری کرده...

خانمی که از بد روزگار برادراش ترک کرده...

حالا اعتباری به اندازه آقای کبیری تو بازار دارم...

یه پسرخاله ناتنی... حتی برادرم حاضر نشد از اعتبارش برام مایه بزارهناراحت

/ 12 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.م.

دستش درد نکنه. خداروشکر عزیزم ولی کاش از قضیه سعید نیلو و آرتان خودتو بکشی بیرون. تو لازم نیست بار زندگی اونارو برداری و بیفتی دنبال حل مسائلشون. با لطف مکرر حسابی تبدیلش کردی به حق مسلمشون. یعنی سعیدی که از 12سالگی کار کرده الان عرضه حل کردن مسائل زندگی مشترک خودشو نداره که خواهر کوچیکترش باید دنبال همه چی بدوه؟

دختر بد

خوشحالم که اوضاعت داره روبراه میشه[لبخند]

چوپان

پس حتمن اعتبارشو بالاتر ببر. تو اين بازار آدم ترجيح ميده مالش بگنده ولي چکي بار نده. خدا پدر آدم کار رابندازو بيامرزه.

راضیه

همه رو خوندم خدا به هممون کمک کنه[خنثی]

نیلو

سلام. از لینک دوستان به وب شما رسیدم. یکی دو تا پست رو خوندم. به نظرم وبلاگ جالبی اومد. قلم روانی دارید . بهتون تبریک می گم. با اجازه تون شما رو به فهرست لینکهام اضافه کردم.

گل ناز

اتفاق خوبیه امیدوارم بهتر هم بشه.

اتشي برنگ اسمان

عزيزم امروز وب شما رو خوندم چرا ديگه چيزي ننوشتي؟ افتخار ميكنم ك همجنس شمام و هموطنت خيلي خانومي صبوري محكمي خدا رو شكر ك إيراني هستي

بنفش

سلام ببین از دیشب وبلاگتو شروع کردم به خوندن و الان تموم شد خدایی دمت گرم داری این آقای کبیریم خدا فرستاد که دیگه نخوای سر این مسئله هم حرص و جوش بخوری راستی این عروس خانوم شما خیلی پررو تشریف داره دیده سر همه چی کوتاه میاین فک کرده خبریه اگه یه بار جلوش مقاومت کنین میفهمه خبری نیست مطمئن باشین اگه این شرطاشم برآورده بشه چند وقت دیگه بهانه ی جدید میاره و میگه مهریمو بده یه مدت خونه ی خواهرش بمونه میفهمه دنیا دست کیه

اتشي برنگ اسمان

درسته مجازي هستيم ولي نگران ميشيم هااااا خب بگو خوبي كجايي؟