باز برگشتم

سلام دوستای گلم...

هر بار میام بنویسم وسط نوشتن یه اتفاق جدید میفته که به کل رشته افکارم پاره میشه... نمیدونم چیا رو نوشتم... چیا مونده...

هرچی به ذهنم برسه مینویسم...

چیزی حدود دوسال پیش خواستگاری داشتم از اهل محل... از یه خانواده تایید شده و خوشنام. وضع مالی متوسط تمام شرایط اولیه یک خواستگار خوب رو داشت... وقتی اومدن همون جلسه اول به چهرش از 10 نمره 4 میدادم زشت نبود اما مطابق سلیقه ی من هم نبود. آوا سخت مخالف بود میگفت حس خوبی نداره و طرف وقیح به نظر میرسه. با اینکه تمام خانوادش افرادی محترمی بودند. برخلاف تصور خودم بدون کوچکترین مقاومتی در مقابل آوا تسلیم شدم و همون جلسه اول رد کردم.

چند ماه بعد نامزدی وعقد همون آقا دعوت شدیم. با دیدن عروس دو عدد شاخ رو سرم سبز شد. خیلی راحت میتونم بگم عروس 8 سال از من کوچکتر بود... بسیار بسیار زیبا و تک فرزند خانوادش. طوری که پدر عروس علاوه بر جهیزیه مرسوم قول یه واحد آپارتمان رو هم داده بود.

خندیدم به آوا گفتم طرف شانس آورد من قبولش نکردم... من کجا و این دختر کجا!!!!

همه چی بی سرو صدا پیش میرفت... تا امسال عید فطر که عموی همون آقا اومد خونمون...

احوالپرسی معمولی مثل همیشه... کمی میوه و بعد چای و شیرینی...

بابا پرسید : راستی به سلامتی کی قراره برادرزادت شام عروسیش رو بده به ما؟

عموی داماد که حکم پدرش داشت گفت: چی بگم والا عروس سر ناسازگاری گذاشته!

بابا زیاد کنجکاو نیست. خواست بحث عوض کنه!!! که عموی داماد گفت: گویا سیزده به در امسال عروس به داماد شک میکنه با کمی کنترل و چک کردن گوشیش میفهمه بعله آقای داماد همزمان با چند نفر دیگه هم هست.

حالا هم میخواد طلاق بگیره. بزرگترای فامیل واسطه شدن تا یه فرصت دوباره به داماد بدن.

راستش خیلی ناراحت شدم... عروسی که میگم فوق العاده زیبا و از طرفی با توجه به تجربه ام به پاکی و شرافت اون دختر قسم میخورم... حیف اون دختر واقعا گرفتار همچین کثافتی شده.

حتی اگر الان طلاق بگیره بازم اون بیشترین ضربه رو میخوره. الان نهایتا 18 سالشه... واقعا برای مطلقه شدن خیلی زوده... خیلی زود...

بیشتر از اینها میخوام بنویسم... از دعوای بابا و جلال

از اختلاف شدید دایی و عمه

یعنی کلی حرف رو دلمه. اما کارای خودم و خونه و خونه ی سعید و آرتان زمان کمی میزاره تا بیام براتون تعریف کنم...

/ 5 نظر / 34 بازدید
تارا

میشه از آوا جان بپرسی چطوری اونموقع متوجه شد این آقا موجه نیست؟ خیلی خوبه این تشخیص و آدم شناسی ها

میس مهندس

خدا قوت [لبخند]

بنفش

پس باید به حس شیشم آوا ایمان بیاری خواهر شوهر جون [زبان]

دختر بد

[هورا] که اومدی از برادرت و خانومش چه خبر؟ زن برادرت هنوز برنگشته؟

اتشي برنگ اسمان

از خانوم برادر تون چ خبر؟ از آقاي ف؟