دوتامهمون1

سلام اولا ممنونم از دوستایی که هستن و میخونن...

گفته بودم کار زیاده وقت نمیکنم بیام بنویسم...

چهار هفته پیش بود،داشتم با مصیبت نهار آرتان رو بهش میدادم که تلفن خونه زنگ خورد. شماره نادر بود. برخلاف نیلو و خواهراش و برادر بزرگترش از نادر کینه ای به دل ندارم. گوشی رو برداشتم. 

نادر: دیبا!

دیبا: بله!!!!

-: میتونم ازت یه چیزی بخوام؟

-:( اونقدری معقول بود که بفهمم خواستش غیر منطقی نیست) بفرمایید

-:( استیصال از صداش مشخص بود) چطور بگم... دیبا... دیبا

-: نادر بگو چی شده! آدم نگران میشه!

-:نه، نه چیزی نیست. مامان و بابا دارن میان شهر شما!حال مامان مساعد نبود نشد با هواپیما بیان. دارن با قطار میان.

-: خب! به سلامتی قدمشون رو چشم ما... این نگرانی نداره که

-: نه نه دیبا حرفم این نیست!!!! میشه تو بری دنبالشون ایستگاه قطار!!!!!

-: من!!!!!!!!!!!!!!!!

-: میدونم توقع زیادیه میشه روم زمین نندازی!

-:مشکلی نیست چشم. ساعت چند میرسن؟

-: ساعت 2 بعد از ظهر...

-: (نگاه میکنم به ساعت که حدود 12:30 رو نشون میده) باشه خیالت راحت.

مامان داشت نگاه میکرد!!! گفتم حاج حسین علی و خانمش دارن میان اینجا... نادر گفته برم از ایستگاه بیارمشون، من نمیدونم 7 تا دختر و 2 تا پسر داره... هر کدوم یال وکوپال این هوا بعد من برم دنبالشون...

مامان توپش پر بود: دیبا... اون دوتا 100 تا بچه هم داشته باشن دلیل نمیشه تو احترام نزاری...نادر حتما دلیلی داشته به تو زنگ زده...

بیست دقیقه به دو رفتم ایستگاه راه آهن... حاج حسین علی پیرمرد ریزه میزه و بشاش از دور من رو شناخت... دست تکون داد: پیرشی دختر... ماشالله چه بزرگ شدی...

خندیدم شبیه پدربزرگا بود... پدربزرگی که من هرگز ندیدم... سلام علیک کردم... حاج خانم مادر نیلو محلم نداد... پس بگو اخلاق این دخترا به کی کشیده...

سوار تاکسی شدیم به سمت خونه... تو ذهنم میگفتم تا شب خونه ما میمونن و بعد یکی از دخترا و یا پسرش میبره خونه خودش...

رسیدیم خونه... پیرمرد و پیرزن اول کمی استراحت کردند... بعدم اومدن و نشستن به حرف زدن با بابا.

منم تو این فرصت زنگ زدم به لی لی و ففر و بقیه که بیان حاج آقا و حاج خانم خونه ما هستن...

در کمال ناباوری هر 7 تا خواهر و برادر بزرگتر نیلو با کل خاندانشون اومدن خونه ما... منم آمادگی پذیرایی از اون همه مهمون رو نداشتم... از بیرون غذا گرفتم.

همگی اومدن شام رو خوردن و تقریبا تا 2 صبح با گفتن خاطرات از گذشته گذشت...

ساعت 2 مهمونا آماده شدن برن ولی دریغ از یه تعارف خشک و خالی که پدر و مادرشونم همراه ببرن...

نگاه متعجب من رو چهره تک تک خواهرای نیلو چرخید... ولی انگار نه انگار که باید کاری انجام بدن...

خداحافظی کردن و رفتن... غم از صورت حاج حسینعلی میبارید... به روی خودش نیاورد... خندید و شروع کرد به تعریف کردن از آشپزی من!!!! خندیدم حاج آقا دست آشپزش درد نکنه، من که نبودم.

اون شب حاجی و همسرش تو اتاق خواب خوابیدن... خونه ما یه خوابه است و مهمون خب معذبه...

کلافه سمت آشپزخونه رفتم... مامان دستم رو کشید!!!! دیبا!!! شاید داماداش نزاشتن... خودت میدونی بعضی مردا چجورین... نبینم به مهمون اخم کنی...

به مامان حق دادم... مگه پذیرایی از دو نفر چقد سخته که بخوام اوقات خودمو تلخ کنم...

فردا صبحش رفتم سر کار!!! حوالی ساعت 11 بود که مامان زنگ زد...دیبا پاشو بیا کلی مهمون ریخته سرمون!!!! 

مهمون آخه کی؟؟؟؟

خواهرای نیلو با بچه هاشون و شوهراشون!!!!!!!!!!

عجب!!!

رفتم خونه دوباره یه پذیرایی سر سرکی و دوباره ساعت 7 بدون هیچ تعارفی رفتن خونه هاشون... البته گفتن دیگه شام مزاحم نمیشن ... اما چون خیلی دلشون برای حاجی بابا و حاج خانم تنگ میشه بازم فردا میان.

نمیدونم واکنش بقیه تو اینجور موارد چیه اما به من برخورده بود... حداقل وقتی دست کم 50 نفر میان تو یه خونه 95 متری قبلش یه خبری بدن... یا حداقل یکی پاشه کمک کنه...

ناراحت بودم... مامان فهمید حق هم میداد... حتی نمیشد این دوتا رو برد خونه سعید که بزرگتره زشته آخه مهمون رو نمیشه بیرون کرد...

/ 1 نظر / 42 بازدید
بنفش

مهمون که حبیب خداس و این بنده های خدا هم که سنی ازشون گذشته ولی لعنت به اون بچه هاشون و ذات خرابشون اینا دیگه چه موجوداتی هستن که به پدر و مادر خودشون رحم نمیکنن وات د فااااااز از این آدما هرچی بگی برمیاد