خربزه ی گرم

سلام دوستای گلم...

راستش کارم زیاده. نمیشه بیام اینجا بنویسم.

دوست گلی که میگی حرفام و این چیزایی که می نویسم باورش سخته. خب باور کردن این ها کاملا به خودتون بستگی داره. من هیچ اصراری به این ندارم کسی حرفمو باور کنه...

هربار کسی میگه این حرفا درست نیست خوشحال میشم... به اندازه همین کامنت ها دخترایی هستن که دور از این آسیب ها زندگی می کنند...

اون روز قرار بود با سعید بریم خارج شهر از انبار یکی از دوستاش مقداری مواد اولیه بیاریم... منم همراه سعید رفتم... لازم بود.... سعید یه کمی تو حساب کتاب جنبه ی رفاقت رو میگیره و خب خودتون میدونید اخرش چی میشه...

هم اون سر قیمت چونه نمیزنه و بعد طرف هرچقد بخواد فاکتور میکنه...

داشتیم تو مسیر میرفتیم... این وانتی های کنار جاده بارشون پر بود از خربزه و هندوانه با قیمت کمتر از مغازه ها...

یکم رفتیم سعید گفت: دیبا خربزه بخرم؟

منم به هوای اینکه میگه بخریم و ببریم خونه گفتم باشه...

کناره جاده نگه داشت... رفت سراغ وانتی یه خربزه انتخاب کرد... کشید و پولش حساب کرد... با دست اشاره کرد پیاده شم...  بعد پشیمون شد خودشم اومد...

از تو داشبورد یه دونه کاتر رو برداشت و گفت پیاده شو...

پیاده شدم... کمی بالاتر از همون وانتی که ازش خربزه خریده بود کنار جاده نشست رو زمین خاکی... خربزه ی گرم ر با کاتر برید یه قاچ داد دستم گفت بخور...

نشستم کنارش... تاحالا خربزه ی گرم و نشسته که مزه ی خاک هم قاطیشه خوردید؟

پیشنهاد میکنم یه بار بخورید... خیلی خیلی کیفش بیشتر از خوردن بهترین دسر ها تو رستوران های باکلاسه...

داشتم خربزه میخورم... همونجوری با مزه ی خاک که میومد زیر زبونم... از گوشه ی چشم دیدم اشک اومده تو چشم سعید...

دیبا: سعید چیزی شده؟

سعید: دیبا میدونی یاد کی افتادم؟ این خربزه!!! این گرما!!! این جاده و بیابونای این منطقه!!!

دیبا: یاد چی؟

سعید چرخید سرمو بغل کرد...

گفت: اون وقتا که رو زمین کار میکردم( سعید 12 ساله کارگر کشاورزی بود حتی زمینی که مال خودمون نبود) عصرا که گوجه، خیار چیزی از سر زمین میاوردم بدو بدو میومدی سطل رو از دستم میگرفتی همونجا یکیش نشُسته میگرفتی میخوردی!!! میدونستم خیلی چیزا دلت میخواد... میدونستم تمام روز منتظر همون یه خیار تازه ای که من از سر زمین میارم!!! میدونستم دست بقیه بچه ها خوراکی میبینی دلت میخواد ولی به کسی نمیگی!!! همون روزا به خودم قول دادم هر جوری شده نزارم زندگی بهت سخت بگیره... قسم خوردم اجازه ندم کسی ناراحتت کنه!!! قسم خوردم نزارم حتی به ذهنت برسه که بابایی بالا سرمون نبوده!!!!

حالا من کجام دیبا!!! تو که هنوز همونی!!! چیکار کردم!!!

منم بغضم گرفت... تو ناخودآگاه سعید هنوز ماها وجود داریم!!! اما زیر فشار واکنشی نشون میده که مناسب نیست... میدونستم احساساتی شده... برگردیم خونه باز همون بساطه...

دیبا: سعید!!!

سعید: بله!!!

دیبا: سعید تو سنگ تموم گزاشتی! تو برادری رو تموم کردی!!! هرچی وظیفه داشتی انجام دادی. حتی نوک سوزن به ما دین نداری! نبینم غصه ی ما رو بخوری! تو ما رو به سروسامون رسوندی. از این به بعدش دیگه وظیفه ی خودمونه...

دیگه ساکت شد... خیالش یا شایدم وجدانش راحت شده بود...

پ.ن: وقتی برگشتیم رفتار سعید همون بود یه لحظه جوگیر شده بود

/ 6 نظر / 120 بازدید
بنفش

همین که برای چند دقیقه فهمیدی اون ته تهای ذهنش چی میگذره خوبه فشارهای زندگی چه بلاهایی که سر آدم نمیاره

گل ناز

خوبه باز! یه لحظه جوگیری هم خوبه! :)

نیلو

حتی اگه همون لحظه هم جوگیر شده باشه بازم ارزشمند هست که یادتون بوده که تو دلش چه قولهایی داده واسه خوشبختی شماها!

بهناز

سلام خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید و منو لینک کنید http://artana.persianblog.ir/

چوپان

سالها قبل که گرمسار زندگی میکردیم رو به روی خونمون یه مزرعه خربزه بود. من با این طعم آشنام. اتفاقا میخواستم بگم که این واکنشهای احساسی و هیجانی رو زیاد جدی نگیر که در ادامه نتیجه رو دیدیم.

دختر بد

چرانمیاییییییییییییییییییی [سوال]